تبليغاتX

JavaScript Codes ·▪●ღ یکی آن بالا مرا دوست دارد ღ●▪·
وبلاگicon

·▪●ღ یکی آن بالا مرا دوست دارد ღ●▪·
ÿεкί αη ßαℓα றαяα ∂σσşт đαяα∂ シ
قالب وبلاگ
شادی راهـدیہ کن،حتے به کسانے کہ آن را ازتو گرفتہ اند!
عشـــق بورز ، بہ آنها کہ دلـــــت را شـــکانده اند...
دعـا کن ، بـــرای آنها کہ نــــفرینت کرده اند
و درخـت باش ... به رغم تبـــر ها!
بهار شــــو و بخــــــــند
که خـــدا هنوز آن بالاست

یه نصیحت! لااقل هر 39 روز يك بار احوال دوست خود را بپرسيد كه اگر مرده بود به چهلمش برسيد

گفــتم: خـ ـدای من، دقایقے بود در زندگانـ ـیم که هوس مے کردم سر سنــ ــگینم را کہ پر از دغدغہ ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانہ های صبــورت بگذارم، آرام برایـت بگویم و بگریم، در آن لـحظات شانہ های تو کجا بود؟
گفـــت: عزیزتر از هر چہ هست، تو نہ تنها در آن لحـــظات دلتنگے، کہ در تمام لحظات بودنت برمن تکیہ کرده بودی، من آنے خود را از تو دریغ نکـــرده ام که تو اینگونہ هستے، من همچون عاشقے کہ بہ معشوق خویش مے نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشــستہ بودم. گفــتم: پس چرا راضے شدی من برای آن همہ دلـــ ــتنگے، اینگونہ زار بگریم؟ گفــت: عزیزتر از هر چہ هست، "اشــ ـک" تنها قطره ای است که قبل از آنکہ فرود آید عروج مے کند، اشکهایت بہ من رسید و من یکے یکے بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشے و از حوالے آسمان، چرا کہ تنها اینگونه مے شود تا همــ ـیشہ شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگے بود که بر سر راهم گذاشتہ بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو کہ بہ جایے نمی رسے، تو هرگز گوش نکردی و  آن ســـنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عــ ــزیزتر از هر چہ هست از این راه نرو کہ بہ ناکجا آباد هم نخواهے رسید... گفتم: پس چرا آن همہ درد در دلم انباشتے؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنے، چیزی نگفتے، پناهت دادم تا صدایم کنے، چیزی نگفتے، بارها گـــل برایت فرستادم، کلامے نگفتے، مے خواستم برایم بگویے و حرف بزنے. آخر تو بنـــــده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونہ شد تو صدایم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول کہ صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار کہ گفتے "خــ ــدا" آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتے خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایے دیگر، من مے دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمے کنے وگرنہ همان بار اول شفایت مے دادم...

گفــتم: مهربانترین خـ ـدا، دوست دارمت...

گفــت: عــزیزتر از هرچه هست...من دوســ ــت تر دارمت!

[ 90/05/06 ] [ 12:48 ] [ نیاز ] [ ]
نپُرس ،هـ ـ ـیچ نپُرس از دلم...

همین "چه خبـ ـ ـر؟"...

همین "چه میکنـی این روزهـ ـ ـا ؟!"...

سوآل بدیست . . .

+ تا کنکور خداحافظ !

[ 91/02/18 ] [ 9:5 ] [ نیاز ] [ ]

هوا پُر از دوستَت دارم هاییست که به بآد سِـ ـ ـپُرده ام . . .

کآش پنجره ات باز باشد . . .

[ 91/02/02 ] [ 23:44 ] [ نیاز ] [ ]
وقتی قلب هایمان کوچکتر از غصه هایمان میشود ،

وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم و بغض هایمان پشت سر هم میشکند ،

وقتی احساس میکنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان ،

وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به پایان نمیرسد ، وقتی طاقتمان طاق میشود و تحملمان تمام...

آن وقت است که به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو ، فقط تویی که کمکمان میکنی...

آن وقت است که تو را صدا میکنیم ، تو را میخوانیم . آن وقت است که تو را آه میکشیم ، تو را گریه میکنیم ، تو را نفس میکشیم .

وقتی تو جواب میدهی ، وقتی دانه دانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکی یکی غصه ها را از دلمان برمیداری ،

وقتی گره تک تک بغض هایمان را باز میکنی و دل شکسته مان را بند میزنی ، وقتی سنگینی ها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی ،

وقتی بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از لبها ، لبخند ،

وقتی خوابهایمان را تعبیر می کنی و دعاهایمان را مستجاب می کنی و آرزوهایمان را برآورده ،

وقتی قهرها را آشتی می کنی و سختی ها را آسان ، وقتی تلخها را شیرین می کنی و دردها را درمان .

وقتی نا امیدها، امید میشود و سیاه ها سفیدِ سفید...

آن وقت میدانی ما چه میکنیم ؟

حقیقتش این است که ما بدترین کار را میکنیم .

گره بغض هآ را تو باز میکنی...  ما نه سپاس میگوییم ، و نه ممنون میشویم .

ما فخر میفروشیم و میبالیم... و یادمان میرود ، اصلا یادمان میرود که چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد ،

چه کسی خواب هایمان را تعبیر کرد و اشکهایمان را پاک کرد .

ما همیشه از یاد میبریم...

ما همیشه فراموش میکنیم...

ما همان انسانیـ ـ ـم ، که ریشه اش از فراموشی است !

ـ عرفان نظر آهاری

[ 91/02/02 ] [ 19:1 ] [ نیاز ] [ ]

من ،

مثلِ بادکنـ ـ ـکی به دست کودکـ ـ ـی ،

هرکُجا میـ ـ ـروی با یک نخ به تو وصـ ـلمـ...

نخ را قطـ ـ ـع کنی ، میرومـ پیشِ خُــدا !!!

[ 91/01/30 ] [ 16:15 ] [ نیاز ] [ ]

صبر ڪُن ، برگرد!

چمدان هآیِمــ ـ ـان اِشــتبآه شده استـ...

دلم را بہ جـ ـ ـآی خاطراتَت بردی...

پی نوشت: ورودی جدید وب 4peace.blogfa.com

[ 91/01/28 ] [ 21:40 ] [ نیاز ] [ ]

 دلــم بہ بهآنہ ی ندیدنَت گریست.

بُگـ ـ ـذار بگرید و

بِدآند هـرآنـچه خوآست ، هَمیشه نیست ...

[ 91/01/21 ] [ 13:51 ] [ نیاز ] [ ]
بنده ای خدآ را گفت:

"اگر سرنوشت مرآ تو نوشـ ـ ـته ای پس چرآ دعا کنم؟!"

خدآ گفت: "شاید نوشته بآشـ ـ ـم هرچه دعآ کند..."




+ دَست به دامـ ـ ـآن خدا که میشَـ ـ ـوم...

چیزی آهِسته درونِ من به صدآ میاید ، که "نتـ ـ ـرس!"

از "بآخـ ـ ـتن" تا "ساخـ ـ ـتنِ دوباره" فاصله ای نیست....

[ 91/01/17 ] [ 16:28 ] [ نیاز ] [ ]
مـ ـ ـیدانی عَزیـ ـ ـزم ؟!

"پریدن" رَبطـ ـ ـی به بال ندارد . . . قلب می خـ ـ ـواهَد . . . قلب

                                                                              قلبــــ می خـ ـ ـواهد . . . قلبــــ می خـواهد

پی نوشت۱ :  خواندن ذهن شما از پشت مانیتور! واقعا جآلبه . حتـ ـ ـما سر بزنید!

پی نوشت۲:  معرفی کتاب صوتی شازده کوچولو با همکآری بچه های وبلاگی . من صفحه هشتمش رو خوندم

[ 91/01/13 ] [ 2:0 ] [ نیاز ] [ ]

مَرآ اندکـ ـ ـی دوست بدار . . . امآ طولانـ ـ ـی . . .

[ 90/12/07 ] [ 20:52 ] [ نیاز ] [ ]

گفتـ ـ ـی "دوستَت دآرم" و به خیآبان رفتَـ ـ ـم...

فضآی اُتاق، برآی پـ ـ ـروآز کافی نبود!

[ 90/11/30 ] [ 0:11 ] [ نیاز ] [ ]
این ماجرای جالب رو یه نفری برا دوستش تعریف کرده و گفته که واقعیه، حتما تا تهش رو بخونید خیلی جآلبه:

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل ، جای این که از جاده اصلی بیام ، یاد بابام افتادم که می گفت ؛ جاده قدیمی با صفاتره و از وسط جنگل رد می شه !

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.

وسط جنگل ، داره شب می شه ، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم ، نه از موتور ماشین سر در می‌آرم !

راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم ، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نگاه کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست ! خیلی ترسیدم.

داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه !

تمام تنم یخ کرده بود.  نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره...

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر ، یه دست از بیرون پنجره ، اومد تو و فرمان رو چرخوند به سمت جاده...

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت ، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد.

رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین ، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد ، تا چند ثانیه همه ساکت بودند ،

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو ، که یکیشون داد زد :

ممد نیگا ! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود!!!!

هیچکس تنهآ نیست!

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید، اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید!
 
اگر هـــر روز شارژش میکردید!

باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید...

پایِ صحبت‌هایش می نشستید ،

پیغام‌هایش را دریافت میکردید ...

پول خرجش میکردید !!!

براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید...

دورش یک محافظ محکم میکشیدید،

در نبودش احساسِ کمبود میکردید،

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود

حتی مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید

همیشه و همه ‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی

‌و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود...

با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست  (الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید)
 
جوابیه:

بسیار زیبا بود ولی یادآوری میکنیم که:
 
گوشی سر خود حرف نمیزنه

گوشی نمیگه چی بخر چی نخر

گوشی نمیگه چرا دیر اومدی

گوشی میتونه روی سایلنت باشه

اصلا گوشی میتونه خاموش باشه

گوشی نمیگه شب زود بیا بریم خونه مامانم

گوشیو اگه جا بزاری نمیگه چرا منو نبردی

گوشی نمیگه بچه میخوام

گوشی با دوستاش بیرون نمیره

گوشی حداقل شبا زنگ نمی خوره
 
راستی از همه ی اینا مهمتر!

بیشتر مردم سالی یه بار گوشی عوض می کنن....

[ 90/11/28 ] [ 0:1 ] [ نیاز ] [ ]

تو دَست دردستِ دیگـ ـ ـری...

و من در حالِ نـ ـ ـوازشِ دلی

که سخت گرفته است از تو ،

مدام بر او تِـ ـ ـکرار می کنم که نتَرس عزیزِ دل...

آن دستها ، به هیچ کس وفا نـ ـ ـدارند...

+ یڪ روز تَـصادفا چشم در چشم خـ ـ ـوآهیم شُد .
آن روز ، اولین ڪسے کہ چَشمش را بدُزدد، حق با دیگریست . . .

[ 90/11/26 ] [ 22:9 ] [ نیاز ] [ ]

در سقوط هـ ـ ـم میتوان سهمگین

با شکوه ، با صلابت ، و زیبا بود...

این را "آبشـ ـ ـآر" به من آموختـ...

بارش زیادی سنگین بود و سربالایے سخت...

دانہ ی گندم روی شانہ های نازڪش سنگینے می ڪرد. نفس نفس میزد اما ڪسے صدای نفس هایش را نمی شنید ، ڪسی او را نمی دید . دانہ روی شانہ های ڪوچڪش سر خورد و افتاد...

خدا دانہ ی گندم را فوت ڪرد ، مورچہ مے دانست ڪہ نسیم ، نفسِ خداست ،

دانہ را دوباره بر دوشش گذاشت و بہ خدا گفت: گاهے یادم می رود ڪہ هستے ، ڪاش بیشتر می وزیدی .

خدا گفت: همیشہ می وزم، نڪند دیگر گمم کرده ای!

مورچہ گفت: این منم ڪہ گم میشوم . بس ڪہ ڪوچڪم ، بس ڪہ ناچیز ، بس ڪہ خرد ، نقطہ ای ڪہ بود و نبودش را ڪسی نمی فهمد.

خدا گفت: اما نقطہ سرآغاز هرخطے است!

مورچہ زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنے... من بہ هیچ چشمے نخواهم آمد.

خدا گفت: چشمے ڪہ سزاوار دیدن است میبیند ، چشمهای من همیشہ بیناست .

مورچہ این را می دانست ، اما شوق گفتگو داشت ، شوق ادامه ی گفتن . پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچـــیزترینم . نبودنم را غمے نیست...

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چہ ڪسی دانہ ی کوچک گندم را بر دوش بڪشد و راه رقصیدن نسیم را در سینہ ی خاڪ باز کند؟

تو هستے ، و سهمے از "بودن" برای توست...و در نبودنت ڪار این ڪارخانہ ناتمام است .

مورچہ خندید و دانہ ی گندم از دوشش دوباره افتاد . خدا دانہ را بہ سمتش هل داد.

هیچڪس اما نمی دانست ڪہ درگوشہ ای از خاڪ، مورچہ ای با خدا گرم گفتگو است....

- خانم عرفآن نظر آهاری

[ 90/11/23 ] [ 12:30 ] [ نیاز ] [ ]
امروز پر از بُغضـ ـ ـمـ

شانه ات ، سآعَتـی چَند ،رِفیـ ـ ـق؟!

[ 90/11/17 ] [ 12:12 ] [ نیاز ] [ ]

آدَمے دو قَلب دارَد.... قلبی ڪہ از بودنِ آن با خَبر است ،و قلبے ڪہ از حُضورش بے خَبر...

قلبی ڪہ از آن با خَبر است ،هَمان قلبے ست ڪہ در سینہ میتَپد.

همان ڪہ گاهے میشِکند ، گاهے میگیرَد و گاهے میسوزَد .

گاهے سَنگ میشَود و سَخت و سیآه.....و گاهے هَم از دست میرَود...

با این دِل است ڪہ عآشق میشَویم ، با این دِل است ڪہ دُعا میڪُنیم...

با همین دِل است ڪہ نِفرین میڪُنیم

و گاهے وَقت هآ هم ڪینہ میوَرزیم...

اما قَلبِ دیگری هَم هست.قلبے ڪہ از بودَنش بیخَبریمـ....

این قلب اما دَر سینه جآ نمیشَود...

و بہ جایِ اینڪہ بِتَپد.....میـ ـوَزد و میبــــارَد و میگـــــردَد و مـیـتابد...

این قلب نَہ میـشِڪند، نہ میسوزد ، و نہ میـگیرَد ، سیاه و سَنگ هَم نِمیـشَود

از دَست هَم نِمیـرود ، زُلال است و جآری ، مثل رود و نَسیم...

و آنقَدر سَبُڪ است ڪہ هیچ وَقت هیچ جآ نِمیـماند!

بالا می رَود و بالا می رَود و بین زمین و مَلڪوت میرَقصد ،

این همآن قلب است ڪہ وقتے تو نِفرین میڪُنی او دُعا میڪُند...

وَقتے تو بَد میگویے و بیزآری ، او عِشق میوَرزد .

وقتے تو میرَنجے ، او میبَخشَد...

این قلب ، ڪارِ خودش را میڪُند

نہ بہ احساست ڪآری دارد . نہ بہ تَعلُّقت ، نہ بہ آنچِہ میگویے نہ بہ آنچہ میخوآهے

و آدَمها بہ خاطِر هَمین دوست داشتَنے اَند

بہ خاطِر قلبِ دیگرِشآن...

بہ خاطِر قَلبے ڪہ از بودَنَش بی خَبرند....

[ 90/11/17 ] [ 12:2 ] [ نیاز ] [ ]

آن زمان كه طلـ ـ ـوع ، آرامشِ شَب را در همـ

ميـ ـ ـشكند...

در مهِ صُـ ـ ـبحگاهی بآل بُگشا...

و دستِ جهان را در دسـ ـ ـتهايَت بفشُر!

و گلِ لبخند بر لبآن بنـ ـ ـشان...

چه باشكوه است زنده بودن!

[ 90/11/11 ] [ 21:12 ] [ نیاز ] [ ]

 تمامِ ساعَتـ ـ ـها زَنگ میـ ـ ـزَنند، بیا!

بیآ که ساعتـها خوابـ دیدِه اند تـ ـ ـو را....

+ قانون کامیـ ـ ـون حمل زباله:

روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!  راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: "چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!" در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می  گویم: "قانون کامیون حمل زباله"
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی (زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....

"افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید ...

و برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید"

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید ، و نود درصد نحوه ی برداشت شماست

[ 90/11/11 ] [ 20:42 ] [ نیاز ] [ ]

لبـ ـخند بزَن ...بدون انتـ ـظارِ پآسـ ـخی از دنیـآ...

و بدان که...

روزی آنقـدر شرمنده ات مـیـشَود ،

که بـه جآی پـاسخِ لـ ـبخنـدت

با تمآم سازهـ ـآیت میرقصـد....

تاحالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه ؟!! آخ که حرص آدم درمیاد...

 تاحالا دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره ؟!! . . .

 تاحالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون...؟!!

 تاحالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..؟!!

 تاحالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … ؟!!

 تاحالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن...؟!!

 تاحالا دقت کردین تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن ؟!!

 تاحالا دقت کردین لذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیست....؟!!

 دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود ؟!!

 تاحالا دقت کردین… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ، و ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه اما درست وقتی که ما وارد سالن امتحانات میشیم متوقف میشه...؟!!

 تاحالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…؟!!

 تاحالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال ؟!!

 تاحالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت ،ولی وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟!!

 دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟!!

 تاحالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن.....؟!!

 تاحالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!!

 تاحالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن ؟!!

 تاحالا دقت کردین دکمه لباس یا زیپ شلوار فقط تو مهمونیهای بزرگ پاره میشه ؟!!

 تاحالا دقت کردین همه شبها عین جغد بیداریم ولی شب امتحان ساعت ۸ رو کتاب خوابمون می بره؟!!

㋡ تا حالا دقت کردین؟
حالا که نکردید توصیه میکنم یه عالمه دقت کنید!!!

[ 90/11/10 ] [ 15:14 ] [ نیاز ] [ ]

بـوی مِهربـ ـ ـانی می آید

کُجا ایستـ ـ ـاده ای؟!... در مَسـ ـ ـیر باد؟...

[ 90/11/09 ] [ 21:26 ] [ نیاز ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سخن مدیر:

خُــ ـ ـدایا جوانـم...

غـرورَم را شِکستهـ و

شانه هـ ـ ـایم را خستهـ نَخوآه...

امـ ـ ـسال بهآر

زَنبیلتـ را از معـ ـ ـجزه پر کُن...

به خانه ام بیا

و حـ ـ ـآلِ خوبـ بیاور

که سَختـ مُنتظرمـ....

"افشین علا"
...............................................

√ از عشقـــ نوشــتن ،
√ دلیل بر عـ ــاشقے نیستـ...
√ بدونـــ مخاطبــ مینویسمـ!!!!
√ قابل توجـــه دوسـتـانی که لینکیده میـشونـد، ولی به ما سر نمیزنــند:

"ما همـ به آنـها سـر نمیزنیـمـ D: "

...............................................

√ به سُراغٍ مَــــن اَگَر مے آیَد. بٍگو با تَــبَر و پُتــــک بیایَد... مُسابٍقہ اَست ، بَر سَرٍ شٍکاندَنٍ چینے نازُکٍ تَنــــــهایے مَن!

√ ورودی دیگر (کوتآه تر D:) وب:
4peace.blogfa.com
لینک دوستان
امکانات وب


جاوا اسكریپت

سایت دانلود ،دانلود رایگان - دانلود رایگان، چت روم،تبادل بنر ،لینک باکس، انجمن